(يا مهدي (عج |
|
|
دلم تنگ است برای تو برای توکه از من دوری و به من نزدیک صدایت را نمیشنوم نگاهت رانمیبینم اما احساس میکنم بودنت را گرمی دستان مهربانت را که بر سرم میکشی و در نا آرامیهای زندگی آرامم میکنی و همین بهانه زنده بودن من است فاصله های مجازی مرا از تو دور ساخته و کشتی بادبانی دلم را در میان امواج پرطلاتم اقیانوسهای خیال به دست باد سپرده ولی تو چنان به من نزدیکی که خویشتن را با تو یکی میبینم و با وجود اینکه همیشه رود مهربانیت به دریای مواج دلم روانه است باز دلم برای تو تنگ است دلتنگی عزیز و هر سازی که میبینم بد آهنگ است باز دلم برای از تونوشتن تنگ است باز دلم برای از تو سرودن گرفته است دلتنگی عزیز مهربانی را که گفته بودن به ارمغان میآوری چه بر سر آمده است که اینچنین دلم برای از تو گفتن تنگ است دلم برای دیر آمدنت شور میزند دلتنگی عزیز بریده باد زبانم اگر که از تو نگوید بریده باد مسافر آفتاب ، تا ابرها پنهانترت نکرده اند تا سرما خوابت نکرده است این اسماعیل دلم قربانی تو باد دلتنگی عزیز آزادی و مهر و محبت را که گفته بودن سوار بر اسب سپیدی درصبح سفید با دسته ای یاس سپید میآید چه بر سر آمده که این چنین دلم از غروب میهراسد اي بهار سبز زندگيم اشك چكيده شده بر روي گونه هام ارمان مجسم عدالتخواهان انتظار سبزدوران ها چلچراغ روشن شبستان تاريخ مرد برگزيده اعصار روشنگر زمين وزمان ذخيره جاودان الهي نويد بخش صبح سفيد درشب سخت انتظار آمدنت را دل دل ميزنم بر ايوان زخم و حادثه در هجوم طوفانهاي سنگين تلخ فراق در زير تازيانه هاي سرد و سخت كنايه و نيش زبانهاي تبر به دستان اما باز دلم براي تو تنگ است اي دلتنگي عزيز و هر عشقي كه ميبينم به جز تو بي رنگ است دلتنگي عزيز مینویسم از سفر غیبت تو سخت پریشانم بعد نقطه سر خط تا ابد ریز و درشت مشق شب خواهیم داشت انتظار انتظار انتظار انتظار ...
در ادامه می نویسم که ای دوست : و تو آموختی که آنچه دو روح خویشاوند را در غربت این آسمان و زمین بی درد ، دردمند می دارد و نیازمند بی تاب یکدیگر می سازد دوست داشتن است و من در نگاه تو ، ای خویشاوند بزرگ من ، ای که در سیمایت هراس غربت پیدا بود و در ارتعاش پر اضطراب سخنت شوق فرار پدیدار ! دیدم که تبعیدی این زمینی و قربانی معصوم این زمان
روزها يكي پس از ديگري سپري ميشوند خورشيد وماه مثل موش و گربه به دنبال هم ميدوند آدمها يكي يكي از دنيا ميروند وكودكان معصوم يك به يك پا به دنياي ظلم و جور ميگذارند بي خبر از همه چيز ياد ميگيرند حرف بزنند بخندن و گريه كنن كم كم بزرگ ميشوند و آنقدر گرگ ميبينند كه گرگ ميشوند در عصر دود و ماشين عصر آسمان خراشهاي بزرگ دوران انسانهاي كه حتي ميترسند گذشته خود را به ياد بياورند انسانهاي كه از صبح تا شب دروغ ميخورند و دروغ برميگردانند كودكان بزرگ ميشوند و ياد ميگيرند آنچه را كه نبايد بياموزند اما............ زماني بود كه آدمها كفن پوش،غسل كرده و عاشق هر صبح بر درگاهي شهر مي نشستند آدمهاي كه بودن و عاشق مردن اكنون جلادانند باساتور و تبرزين اكنون مدعيان حقوق بشرند با توپ وتانك با سلاحهاي هسته اي،شيميايي وميكروبي كه منتظرند آري آنها هم مانند ما منتظرند آنها به انتظار نشسته اند تا به خيال پوچ و بي اساس خود هنگام ظهور حضرت را به شهادت برسانند وحال ما هستيم ماهستيم كه خود را منتظر و عاشق نشان ميدهيم در حالي كه فقط يك روز را به حضرت اختصاص داده ايم وآن زمان هم در ناله ها و ضجه هاي صبح سفيد جمعه به دنبال حل مشكلات دنيوي خود اشك را با فرياد بر روي گونه هايمان جاري ميكنيم كم كم عشقها پوشالي شد آرام آرام تبليغات براي ظهور حضرت جنبه درآمد زايي پيدا كرد براي معروفيت و خود نمايي شروع به سرودن،گفتن ونوشتن كرديم از روي عادت روي سر در خانه ها را با نام حضرت را زينت داديم و بعد از هر صلواتمان وعجل الفرجهم گفتيم و با قسم خوردن به جان حضرت كلاه برداري و اختلاص شروع شد قسم به جان حضرت به صورت نقل و نبات از دهان كلاه برداران و نابكاران بر روي آسفالت داغ خيابانها ريخت وكسي نيست براي جان جهان روح مكان و زمان با نيتي پاك و خالص گريه كند كسي نيست براي انتظار سبز دوران ها!!!!! واقعا كسي نيست كسي نيست آن سوي خط نوشته هاي قشنگ مشق انتظار كه تعجيل درفرج را هق هق فرياد بزند اين همه شهر اين همه خانه اين همه آپارتمان و آسمان خراش به راستي كسي نيست كه جواب دهد كه چرا بايد مولای ما در بيابانها و صحراها زندگي كند اين همه سفره رنگين آيا كسي هست كه يك شب حضرت را بر سر سفره افطار خود ميهمان كند كجايند آن ياران يكصدوسيزده عاشق سينه چاك دل سوخته منتظر و... در دوراني كه احترام به پدر و مادر وفراموش شده ربا،دروغ،دزدي،تجاوز،فروش دخترها،حيف وميل بيت المال وغيره... براي خنده و شوخي انجام ميشود از كجا ميآيند آن ياران ديگر كسي فرق گناهان كبيره و گناهان ديگر را نميشناسد و هر دو در نظر ميردم عادي جلوه گر شده اند ميگويند:حلال و حرام چون از نظر نوشتاري شبيه هم هستند پس فرق چنداني نميكنند هر چه ميخواهي بكن مهم آن است كه دلت پاك باشد مردم ساده به راحتي فريب حرفهاي منكران صاحب الامر را خوردند و ميخورند همچنين در ترويج آن تمام سعي و تلاش خورد را به كار بسته اند بي خبر از آنكه حضرت در بيابانهاي ذي الطوي سكنت گذيده بي خبر از آنكه آقا در ميان مردم ميگردد و زندگي ميكند ولي چشمان گنه كار ما تمام خلق را ميبيند ولي او را كه شاه كار خلايق است نميبيند تماماصوات ناهنجار،غنا،دروغ،فحش وناسزا را ميشنود ولي مناجات روح بخش و دلنشين حضرت را نميشنود و بيخبر از عشق با يكديگر به سمت سراب كورس رقابت گذاشته ايم حرف آخر كاش يماني ميآمد كاش خراساني خروج ميكرد كاش صداي صيحيه آسماني تمام كفار را نابود ميساخت و اي كاش تمام علايم ظهور اكنون به وقوع ميپيوست اين روزها براي خروج سفياني ملعون هم دعا ميكنم تا بلكه اسباب فرج سريعتر مهيا شود
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوختآتشي بود در اين خانه كه كاشانه بسوختتنم از واسطه دوري دلبر بگداختجانم از آتش مهر رخ جانانه بسوختـــــــــ اي نسيم سحر آرامگه يار كجاستمنزل آن مه عاشق كش عيار كجاستعقل ديوانه شد آن سلسله مشكين كودل زما گوشه گرفت ابروي دلدار كجاستـــــــــــــسر ارادت ما و آستان حضرت دوستكه هر چه بر سر ما ميرود ارادت اوستگر باد فتنه هر دو جهان را بر هم زند ما وچراغ چشم و ره انتظار دوستــــــــــــــــــــــــــــ اي غايب از نظر به خدا ميسپارمتجانم بسوختي و به دل دوست ميدارمتمحراب ابرو بنما تا سحر گهي دست دعا بر آرم و در گردن آرمتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دست از طلب ندارم تا كام من بر آيديا تن رسد به جانان يا جان ز تن در آيدبنماي رخ كه خلقي واله شوند و حيران بگشاي لب كه فرياد از مرد و زن بر آيدـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاستخون چكيد از شاخه گل ابر بهاران را چه شدـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در نمازم خم ابروي تو باز ياد آمدحالتي رفت كه محراب به فرياد آمدـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ لاف عشق و گله از يار زهي لاف و دروغعشق بازان چنين مستحق هجرانندـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آتش آن نيست كه از شعله او خندد شمعآتش آن است كه در خرمن پروانه زدندــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نشان يار سفر كرده از كه پرسم بازكه هرچه گفت و بريد صبا پريشان گفتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عاشق كه شد كه يار به حالش نظر نكرداي خواجه درد نيست وگرنه طبيب هستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در اين شب سياهم گمگشت راه مقصود از گوشه اي برون آي اي كوكب هدايتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آنكه رخسار تورا رنگ گل نسرين دادصبر وآرام تواند به من مسكين دادــــــــــــــــــــــــــــــ با هيچ كس نشاني زان دلستان نديدم يا من خبر ندارم يا او نشان نداردـــــــــــــــــــ سحر حكايت با صبا كردكه عشق روي گل با ما چها كردــــــــــــــ ساقيا جام ميم ده كه نگارنده غيب نيست معلوم كه در پرده اسرار چه كردــــــــــ در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بودكاين شاهد بازار و آن پرده نشين باشدــــــــ آن سفر كرده كه صد غافله دل همره اوستهر كجا هست خدايا به سلامت دارشــــــ چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت راكه كس مرغان وحشي را از اين خوش تر نميگيردـــــ دلم محراب زيبايي چو ابروي تو ميخواهد بهانه كرده و تنها گل روي تو ميخواهدــاگر حجاب ظهورت حضور پست من است دعا كن كه بميرم چرا نميآيي الهي اين نفس بي حب زهرا(س) اگر رفت به سينه بر نگردد. به علت حجم سنگین درسها و پروژه ها فعلا نمیتونم آپ کنم |
پست الکترونيک آرشيو وبلاگ
لوگوي وبلاگ
86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31
زندگی همیشه سخته بی خیال غصه دنیا یکی قطره اشکی ز چشمی چکید بــچـههـاي زهرا سلام الله علیها .اندکی صبر سحر نزدیک است. یاوران زینب سلام الله علیها
khanlari
|